مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
71
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
( الپ ارسلان ) پرسيد مرا بكه ميفروختى پادشاه روم جواب داد تو را بخودت يا شخصى كه حاضر مىشد تو را خريدارى كند ميفروختم ( بايد متوجه شد كه منظور از پادشاه روم پادشاه روم كوچك يا ( روميه الصغرى ) است كه پايتختش شهر قسطنطنيه بود كه امروز موسوم به استانبول مىباشد - مترجم ) ( الپ ارسلان ) هم موافقت كرد كه پادشاه ( روم ) را بفروشد و چون غير از خودش كسى خريدار وى نبود ، ( ديو جانس چهارم ) را به خودش فروخت و اينك اى محمد ، هرگاه تو بتوانى خود را خريدارى كنى ، يا برادرت حاضر باشد تو را خريدارى نمايد من تو را خواهم فروخت امير سبزوار از بالاى حصار بانك زد برادرم را بچه مبلغ ميفروشى ؟ . بوسيله منادى جواب دادم به مبلغ دو كرور دينار امير سبزوار بانك زد در تمام اين شهر يك كرور پول نقد وجود ندارد گفتم دروغ ميگوئى ، و تو كه داراى يك قشون يكصد هزار نفرى هستى كرورها پول نقد دارى و تا كسى كرورها ثروت نداشته باشد نميتواند يك قشون يكصد هزار نفرى را نگاهدارى نمايد . امير سبزوار گفت من مىتوانم براى رهائى برادرم يكصد هزار دينار بپردازم مشروط به اين كه او را سالم تحويل من بدهى . گفتم يكصد هزار دينار فديهء يك بازرگان است كه بدست ما اسير شود نه فديهء برادر امير سبزوار . ( على - سيف الدين ) گفت من نميتوانم براى رهائى برادرم بيش از اين بپردازم گفتم من ميخواستم از روش ( الپ ارسلان ) پيروى كنم و برادرت را بفروشم و چون تو خريدار برادرت نيستى و كسى ديگر هم نيست كه خريدار وى باشد . او را بقتل ميرسانم تا از زحمت نگاهدارى او آسوده باشم . آنگاه به اشاره من جلاد سر از بدن ( محمد - سيف الدين ) جدا كرد و از بالاى حصار شهر ، صداى شيون برخاست و من گفتم سر محمد را بالاى يكى از برجهائى كه مشرف بر شهر بود نصب نمايند تا سكنه شهر آن را ببينند . همان شب ( على - سيف الدين ) بخونخواهى برادرش به ما شبيخون زد . وقتى يك ثلث از شب گذشت يك مرتبه دروازههاى شهر باز گرديد و در حالىكه سربازان امير سبزوار از شهر خارج مىشدند و بما هجوم مىآوردند هزاران نفر از آنها بوسيله نردبان از حصار شهر فرود ميآمدند . عدهاى از مهاجمين مشعل داشتند و همينكه به خيمههاى ما ميرسيدند آنها را آتش مىزدند تا اينكه ما را بترسانند و مانع از اين شوند كه بتوانيم قواى خود را متمركز كنيم . رسم من اين است كه در موقع محاصره يك شهر ، هرگز اسبها را نزديك اردوگاه قرار نميدهم . هركس كه شهرى را محاصره مىكند بخصوص اگر در آن شهر يك قشون بزرگ باشد بايد بداند كه هر لحظه از اوقات روز يا شب ممكن است سربازان محصور از شهر خارج شوند و به محاصرهكنندگان حمله نمايند . و اگر در موقع حمله ، اسبها در اردو باشند طورى بىنظمى بوجود مىآيد كه نميتوان جنگيد براى اينكه اسبها ؟ ؟ از هر طرف ميگريزند بخصوص اگر آتش افروخته شود و حريق ، اردوگاه را بسوزاند . زيرا اسبهاى ما كه جنگى هستند از هياهوى ميدان جنگ نمىترسند اما از آتش بيم دارند و وقتى بوجود ميآيد افسارها را پاره ميكنند و ميگريزند .